پس این ها همه اسمش زندگی ست!!!
... نقش اول مرد سریالی که دوسال، تمامِ جمعه شب ها تا دوازده و چهل و پنج دقیقه ی نصفه شب بیدارم نگه می داشت با این که خیلی عاشق هم بود، توی آخرین قسمت مرد ... به همین راحتی ... من خیلی غمگین شدم ... بغض هم کردم ... اتفاقا یک قطره اشک هم ریختم ... بعد هم تا آخرین لحظه که تیتراژ پخش می شد داشتم به دو تا آدم توی فیلم فکر می کردم ... فیلم که تمام شد ، جمعه ی من هم تمام شد ... بعد هم بلند شدم رفتم ظرف های توی سینک را یکی یکی شستم ... به یک کشف بزرگ هم رسیدم ... ظرف شستن بهترین وقت برای فکر کردن است ... یادم باشد بعدا مفصل راجع به این کشف بزرگم بنویسم ... آن وسط هم دلم برایت چقدر تنگ شد ... سفر رفتنت چه بود توی این گیر و دار! .. توی این شهر که باشی ... هر کجا باشی فرقی ندارد ... همین که هستی خیال آدم راحت است ... اما همین که یک قدم دور تر از مرز و محدوده ی این شهر دود گرفته شوی ... کافی ست برای دلتنگی های پی در پی ... هر چقدر هم کم دوستت داشته باشم اما ... دلم که تنگ می شود! ... "تو را دوست دارم ... کم ، اما همیشه" ...
امضا.